کاش در بهشت بی خبری بودم


ما که در حاشیه زندگی می کنیم ! دیگه از حاشیه کجا بریم ؟!

شیخ و مریدان

 

در روایت است که مریدان، حکیم را پرسیدندی:

بهای دلار چند؟

حکیم در پاسخ پرسیدندی: الان؟... یا الان؟

مریدان جملگی ازین پاسخ نعره ها زدندی و جامه ها بدریدندی

   + سحر - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

دروغ

 
دروغ هم مثل خیلی دیگر از احتیاجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد
 
نوع اول دروغ این است که: من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ
می گویم. ولی شما نمی دانید که من دروغ می گویم
 
این یک دروغ طبیعی است که در همه ی کشورها هم همینطور است
 
نوع دوم دروغ این است که: من دروغ می گویم.من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم
 
این دروغ هم باز قابل هضم است
 
نوع سوم دروغ این است که: من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم. من هم می دانم که شما هم می دانید که من دروغ میگویم !!!
 
این احمقانه ترین نوع دروغ است. دروغی که همه می دانند و کسی را فریب نمی دهد و فقط گوینده را مفتضح می کند و مردم را عصبانی
:ولی ازاین نوع دروغ مفتضحانه تر و احمقانه تر هم وجود دارد
 نوع چهارم دروغ این است که: من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم. من هم می دانم که شما می دانید که من دروغ می گویم. شما هم می دانید که من هم می دانم که شما هم می دانید که من دروغ می گویم !!!!
 
امروزه درکشور ما در اغلب زمینه ها این نوع دروغ رایج شده و هر که را در این رشته از دروغ بیشتر دست داشته باشد استادتر و سیاستمدارتر می شناسند
 

   + سحر - ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

اختلاس

 

رد پای دزد دهکده روی برف ، چقدر شبیه چکمه های کدخداست !

 

 

   + سحر - ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

آدم‌ها… انسان‌ها

 

آدم‌ها زندگی می‌کنند انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!
آدم‌ها می‌شنوند انسان‌ها گوش می‌دهند!
آدم‌ها می‌بینند انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند!
آدم‌ها در فکر خودشان هستند انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!
آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!
آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند انسان‌ها اعمال آنها را انجام می‌دهند!
آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند!
آدم‌ها می‌توانند انسان شوند انسان‌ها در ابتدا آدم بودند!
آدم‌ها انسان‌ها
“آدم‌ها آدم‌اند انسان‌ها انسان!
اما
آدم‌ها و انسان‌ها هر دو انتخاب دارند
اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است ”.

   + سحر - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

>>:بخشی از طرز فکر فاشیسم >>


>>>"تا زمانی که دشمنانی نداشته باشی نمی توانی رهبری بزرگ بشوی.
>>>حتی اگر دشمنانی هم نداری، وانمود کن که کشورت در خطر است
>>> زیرا وقتی مردم بترسند، برای برده گی آماده می شوند.
>>> وقتی مردم بترسند آماده اند تا از سیاستمدارها پیروی کنند."


>>>بخشی از دست نوشته های آدولف هیتلر

 

   + سحر - ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

تخت جمشید

 هفته پیش شیراز بودم و این عکس ها رو گرفتم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + سحر - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

 

فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است ، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !
 
در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!

هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم !

  اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند

  اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود !

  و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت .

  انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است !!!

  بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و...

 حالا ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است !!!
 
 
  او از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است .

  او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است!

   + سحر - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

داستانک



روزی پدری خواست که پسرش را امتحان کند، و این پسرا خیلی دوست میداشت و همه امکانات را در اختیار او قرار میداد و هر روز با او به شوخی و کشتی گرفتن و تفریح مشغول بود خلاصه این بار خواست او را بیازماید و از او در حالتی که دستش پشت پسرش قرار داده بود پرسید پسرم یک سوال ؟ پسرم اگر باهم کشتی بگیریم کی برنده است من یا تو تو منو زمین میزنی ؟

پسر یک نگاهی به پدرش می اندازد و پدرش را سرتاپا نگاه می کند و در جواب می گه پدر آره هم تو رو زمین می زنم و هم از تو بزرگتر را .

پدر از این جواب پسر شکه می شه و خیلی ناراحت؛ وبا خودش می گه شاید پسرش اشتباه کرده بازهم در این حالت از پسر دوباره می پرسه پسرم اگر باهم کشتی بگیریم من رو زمین می زنی یا من تو رو؟

پسر باز هم به پدر نگاه می کند و سرتاپا پدرش را برانداز می کند و باز هم می گد پدر نه تنها تو را همه جهان را زمین میزنم.

پدر در حالتی که واقعا ناراحت میشود افسوس می کشد ببین من به کی دارو و ندارمو خوراندم و حالا به من بی احترامی می کند خواست که به پسرش نفرین کند اما جلوی خودش را می گیرد و دوباره این سوال را می پرسد اما از شدت ناراحتی دست خود را از پشت پسرش برمیدارد

این بار پسر سرش را زمین می اندازد و در جواب می گوید نه پدرم من نمیتوانم کسی را به زمین به زنم .

پدر در جواب پسرش تعجب می کند که در یک و دو دقیقه پیش جهان و زمین را به هم می دوخت حالا چی شده از پسرش می پرسد پسرم راز این جواب نه نمی تونم چیه که گفتی

پسر رو به پدر نگاه می کند و در جواب می گه : پدر تا زمانی که دست تو پشتِ من بود من احساس می کردم که یک تکیگاه محکمی دارم و همه جهان را حریفم اما زمانی که تو دستت را برداشتی این تکیه گاه را دیگر احساس نکردم و توان رواروی با هیچ کس را در خود نمی بینم ..

 


   + سحر - ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

شهر هرت کجاست؟

- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.

 

- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر  رو می شناسن.

 

- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند..

 

- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.

 

- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

 

- شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.

  

- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.

 

- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

 

- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.

 

- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.

 

- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.

 

- شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم  ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم.. 

 

- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.

 

- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.

 

- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

 

- شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....

 

- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.

 

- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن..

  

- شهر هرت جایی است که مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...

 

- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.

   

- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.

 

- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.

شهر هرت جایی است که ...........

 

   خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست

 

 

   + سحر - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

+

 

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو ...!

   + سحر - ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

+


بیل گیتس:

 اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

 
 

سوآمی ویوکاناندن :

 در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

 

 ویلیام شکسپیر :

 سه جمله برای کسب موفقیت:

 الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.

 

آدولف هیتلر :

 اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.

 

آلن استرایک :

 در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.

 

بونی بلر :

 برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.

 

 توماس ادیسون :

 من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.

 

 

لئو تولستوی :

 هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

 

آبراهام لینکلن :

 همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.

 

انشتین :

 اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.

 


چارلز :

 در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.

 اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.

 

مادر ترزا

 اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت.




   + سحر - ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

بز بزک زنگوله پا

 
 
یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی.
گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.
منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!
گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.
و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.
اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.
شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.
بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.
گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.
بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد.
وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن.  
خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که اشتباه فکر کردید! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.
بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.

   + سحر - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠

مادر قدیم-مادر جدید

 
 

گویند مرا چو زاد مادر
 
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
 
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
 
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
 
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
 
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
 
تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)
 
 
 
 
 
 
 

گویند مرا چو زاد مادر
 
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
 
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
 
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
 
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
 
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
 
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
 
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
 
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
 
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
 
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
 
بیماری و قد خمیدن آموخت
 

   + سحر - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠

 

 

قدیما بچه رو تو خونه تنها میذاشتی

میگفتی: در رو روی کسی باز نکنیا یه وقت دزد میاد،

الان میگی: کسی در زد، باز نکنیا یه وقت پلیس میاد

 


   + سحر - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠

+

 

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،


خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.

 

 

   + سحر - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

+

 

مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله...

 

   + سحر - ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

+

 

من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.


زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

 


   + سحر - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

+

 

فیل ها به جرم « آب بازی » باید از ایران اخراج شوند!

 

   + سحر - ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠

+


 
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
 
 
تنها تفاوتمان اینست که بلندگوها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما

   + سحر - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

+

 

می گفت: افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند!



   + سحر - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠