کاش در بهشت بی خبری بودم


ما که در حاشیه زندگی می کنیم ، دیگه از حاشیه کجا بریم ؟

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد


میگذشت از کوچه ما دوره گرد


داد میزد:کهنه قالی میخرم


دسته دوم جنس عالی میخرم


کاسه و ظرف سفالی میخرم


گر نداری کوزه خالی میخرم


اشک در چشمان بابا حلقه بست


عاقبت آهی کشید بغضش شکست


اول ماه است و نان در سفره نیست


ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟


بوى نان تازه هوشش برده بود


اتفاقا مادرم هم روزه بود


خواهرم بى روسرى بیرون دوید


گفت آقا سفره خالى میخرید؟


"شریعتی"

   + سحر - ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
blogکد بازی تمرکز حواس