کاش در بهشت بی خبری بودم


ما که در حاشیه زندگی می کنیم ، دیگه از حاشیه کجا بریم ؟

مادر

گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت


دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستن من ز هستن اوست ، تا هستم و هست دارمش دوست



شد مکتب عمر و زندگی طی ، مائیم کنون به ثلث آخر

بگذشت زمان و ما ندیدیم ، یک روز ز روز پیش خوشتر


آنگاه که بود در دبستان ، روز خوش و روزگار دیگر

می گفت معلمم که بنویس ، گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت


گویند که می نمود هر شب ، تا وقت سحر نظاره من

می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من


می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من

تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت


او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد

خود راحت خویشتن فدا کرد ، در راحت من بسی جفا برد


یک شب به نوازشم در آغوش ، تا شهر غریب قصه ها برد

یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت


در خلوت شام تیره من، او بود و فروغ آشیانم

می داد ز شیر و شیره جان ، قوت من و قوت روانم


می ریخت سرشک غم ز دیده ، چون آب بر آتش روانم

تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت


در پهنه آسمان هستی ، او بود یگانه کوکب من

لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من


آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من

با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت


این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست

وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست


از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست

شد پیر و مرا نمود برنا ، پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست

   + سحر - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
blogکد بازی تمرکز حواس